محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1291

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بيرون شد و سوسن را بخواند . چون بيامد ، عبّاس اين حديث او را نيز بگفت . سوسن زمين را بوسه داد و گفت : هر چه امير المؤمنين فرمايد صواب است . و از خويشتن فرمانبردارى نمود ، و فرمود صافى را كه ابو احمد را بيار . صافى او را بياورد و گفت : صواب آن است كه وزير بيند و من بنده ام و فرمانبردار . صافى مر سوسن را گفت : يا با شجاع ، هر چه من تو را بگفتم و هر چه تو را وعده كردم از زبان وزير گفتم . وزير گفت : يا با شجاع ، همچنين است ، هر چه او ترا بپذيرفت من آن را وفا كنم و خداى عزّ و جلّ همى مىداند كه من اندر اين كار جز به كار داشتن امير المؤمنين نخواهم تا مگر اين كار از پس او به اهل او اندر بماند و به دست كودكى اندر نيوفتد كه بيگانه طمع اندر اين كند و از اين جايگاه بيرون نشود . و من همچنين همى خواهم كه هم برادر امير المؤمنين بود و هم پسر امير المؤمنين . . . تا همچنين كه امير المؤمنين او را داده است او را بماند . و تا من اندر اين كارم [ 355 a فا ] و مرا تدبير و فرمان است ، اين حجابت ترا است و هيچ كس از سراى سلطان از كودكان و عيالان به مرتبهء تو نيند و پيش از تو نبودند . سوسن بازگشت و دست عبّاس را بوسه داد ، و با صافى برخاست و برفت . و از پس آن عبّاس مر صافى را ديد و گفت : يا با شجاع ، كار بيرونى راست كردى ، برو تا بنگرى كه ايشان چه گويند و چه اجابت كنند . و نيز خواست كه بر مادرش رود و شايد بودن از اين كار بترسد و دل جعفر ترسان كند . تو بايد كه نخست با ايشان ديدار كنى و مرا خبر گويى تا چه گويد . اگر اجابت نكند مر ايشان را حديثهاى بسيار كنى و بگويى كه ما ايشان را چه خواهيم كردن ، و بگويى كه اندر خلافت زمين چه مرتبه و چه خواسته و چه كامرانى بود . و هر چه از اين باب ببايد گفتن بگويى ، و دلهاى ايشان راست گردد . و در سراى طاهر كه جعفر و مادرش بدانجا اندر بودند خادمى موكّل بود از مهتر خادمان نام وى طاهر ، و آن همه حره و عيالان خلفاى گذشته كه اندر سراى طاهر بودند همه به زيردست و نگاهداشت او اندر بود . و صافى بر حرم و سراى سلطان موكّل بود و مكتفى او را بر آن كار كرده بود . و خادم سراى سلطان نتواند